رضا قلى خان ( هدايت )

732

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

وامران دوائى است كه از چين آورند و به سكون ميم است وايا و وايه بمعنى بايست و ضرورى مرادف با يا كه مذكور شده خسرو دهلوى كفته ملك را ز حرزى كه وايا بود * نكوتر دعاى رعايا بود بر اين قياس است وايست و وايسته وان شهريست از اقليم چهارم بجزيره نزديك بوسطان و بعضى آن را از ارمنيّه شمارند و چنين است در خوبى آب و هوا بىنظير است و بمعنى شبه و مانند نيز استعمال شده و ون مخفّف آنست و بمعنى حارس و حافظ و نكاهبان نيز آمده مانند پشتيوان و امثال آن و آنچه در لغت پارسى استنباط شده است و آن بمعنى چشمه و محل آب استعمال مىشده و از اسامى قديم كه بر بعضى محال نهاده‌اند اين معنى استنباط مىشود چنان كه در آذربايكان محلّى معروفست آن را چون شش چشمه و روداب بهم متصّل و بدان محل مىآمده شش وان خواندند اكنون شيشوان كويند و در شهر نشوى كه در اين زمان نخجوان مشهور است هم آبى بوده كه شكارهاى دشتى و كوهى بهواى خوردن آن از كوه به زير مىآمده‌اند و جماعتى شكارچيان كه بپارسى آنها را نخجيروان مىناميده‌اند مىرفته آنها را نخجير مىكرده‌اند بتدريج آن محل را نخجيروان خواندند و را را حذف كرده نخجوان كفتند و وان مذكور نيز شهرى است متصّل بجيره وان و سبب تسميه همين است واياواى به وزن هاياهاى بمعنى آه و ناله و نوحه بخلاف هاياهاى كه بمعنى شور و شر و نعره و فرياد است وايست همان بايست و ضرورى است كه كذشت واديچ بر وزن باديج بمعنى چفت و چوب‌بندى براى تاك انكور و بر بر وزن تبر جانوريست شبيه بكربه كبود ليكن دم ندارد و از پوستش پوستين سازند و نرم و لطيف است و در عربى بمعنى پشم باشد مطلقا و نام رستنى هم هست نمايش اوّل در واو با تاى قرشت وت بمعنى پوستين در وات كذشت وتك بفتح اول و ثانى مرغكى است كوچك و خوش‌آواز كه آن را به عربى سلوى كويند و بتركى بلدرچين كويند و تكر همان پوستين‌دوز است كه در واتكر كذشت در باب واو با خاء وخر بفتح اوّل و ثانى بمعنى جا و مقام باشد وخش بفتح اوّل بمعنى ابتدا و آغاز است و در فرهنك جهانكيرى و رشيدى كفته نام ولايتى است از ختلان و وخشى جامهء منسوب بدان شيخ سعدى كفته شنيدم كه در خاك وخش از مهان * يكى بود در كنج خلوت نهان هم او كفته شنيدم كه بكريست داناى وخش * كه يا رب مر اين شخص را توبه بخش و بفتحتين مرضى و علتى كه در دست و پاى دواب پيدا مىشود و لنك مىشوند و بكسر خا اسبى كه آن مرض داشته باشد كافى ظفر همدانى كفته وخش و سست و بدلكام و چموش وخشور بضم واو و شين و واو معروف در فارسى بمعنى پيغمبر است عموما و فارسيان به چندين و خشور از اهل ايران قايلند و از همه بزركتر مه‌آباد را كويند و بعد از وجى افرام و شاى كليو و ياسان و كلشاه كه كيومرز باشد و بعد از او چند تن از سلاطين و پادشاهان ايران را پيغمبر دانند و از آن جمله‌اند سيامك و هوشنك و تهمورس و جمشيد و فريدون و منوچهر و كيخسرو و زردشت و ساسان اوّل پسر بهمن و ساسان پنجم كه بروزكار پرويز بوده و دساتير را جمع نموده و كويند و خشور نيز مانند دستور كه بمعنى وزير است و در اصل دست‌ور بوده يعنى صاحب مسند و كنجور كه كنج‌ور بوده يعنى حافظ كنج در اصل و خش‌ور بوده است يعنى صاحب وخش و وخش بپارسى يعنى صاحب كشف و الهام كه آن را فرتاب نيز كويند و آن پرتو بزركى است كه از خداى تعالى بر دل پيغمبران تابد وخشورنهاد بمعنى شريعت باشد كه پيغمبران قرار داده باشند و آن را وخشوربند و وخشورپند نيز كويند از دساتير نقل شده وخ‌وخ بمعنى وه‌وه است وخشينه ظاهرا واو عطف را اصل كلمه پنداشتند و در فرهنك و برهان بمعنى مرغى سفيد نكاشتند و خشين و خشينه رنكى است در طيور و مرقوم شده و اصحّ است نمايش دويم در واو با راء ور بالفتح مرادف بر تجميع معانى و بمعنى خداوند